چرا در ایران نمی توان روی شانه غول ها ایستاد؟
اما ریشه این مشکل از کجاست؟چرا نمی شود از علم اساتیدی که سالیان سال در یک شاخه زحمت کشیده اند استفاده کرد؟
البته ممکن است دراینجا این سوال پیش بیاید که ما می توانیم از نوشته های به جا مانده از این افراد استفاده کرده و ادامه راه آنها را برویم اما در جواب این مساله باید گفت که اولا همه علم این افراد در نوشته هایشان خلاصه نمی شود این افراد بسیار مساله ها و پروژه های زیادی را در سر دارند که گاه در هیچ یک از خلاصه هایشان نمی توان ردی از آن پیدا کرد و دلیل آن هم می تواند این باشد که امیدی به این دارند که روزی خود این کار ها را انجام دهند.دلیل دوم این است که بسیاری از علم این افراد حاصل از تجربه آنهاست و چه بسا سرمایه تجربه ای این افراد بسیار گران قیمت تر از سرمایه علمی آنهاست و که معمولا این تجارب به صورت کتبی در نمی آید پس می توان نتیجه گرفت که حداقل نیمی از علم یک محقق را پس از مرگش از دست می دهیم.
نظام آموزشی نادرست
دلیل دیگری که معمولا نمی شود از علم این افراد استفاده کرد باز هم به نظام آموزشی نادرست برمیگردد.تصور کنید شما در نظام آموزشی تحصیل کرده اید که اصولا از دانشگاه و اساتیدتان علم زیادی نصیبتان نشده است و آنها نهایتا در پایه های آن علم را در خوشبینانه ترین حالت می توانند به شما آموزش دهند و این شما هستید که باید با خواندن کتاب ها و مقالات بیشمار و رفتن به همایش ها و کارگاه ها و سعی و تلاش جایگاهی را برای خود در علم به دست بیاورید.حالا شما به این همه مشقت خود استاد دانشگاه شده اید و هر ساله دانشجویانی سر کلاس شما می شینند ایا حاضر هستید همه علم خود را در طبق اخلاص بگذارید و به آنها تقدیم کنید تا علم پیشرفت کند و آنها بتوانند بر شانه های شما بایستند؟ برای من قابل درک است اگر پاسخ شما به این سوال منفی باشد چرا که دقیقا مشکلی که الان دانشجویان ما نیز با آن دست و پنجه نرم می کنند همین است.
ما قدر دانشمندانمان را نمی دانیم
متاسفانه در ایران اساتید دانشگاه همه کار می کنند جز معلم بودن برای دانشجویان و این محصول نظام دانشگاهیه اشتباه ماست.وقتی در یک دانشگاه 6 نفر اعضا هیئت علمی آن مجبورند 60 دانشجوی کارشناسی و 30 دانشجوی کارشناسی ارشد را مدیریت کنند مشخص است که این کار به روزمرگی کشیده میشود و دیگر شاهد کیفتی در آن نیستیم چرا که ما 37 سال است فقط به دنبال کمیت بوده ایم. اگر 2 دانشگاه در کشور رشته علم و اطلاعات داشته باشند ولی در آن دو دانشگاه افراد کیفیت آموزشی بالا باشد و کتابدارانی با سواد به جامعه تحویل داده شوند بهتر از این نیست که امروزه در هر دانشگاه شاهد آن هستیم که تعداد زیادی از دانشجویان یا به اشتباه این رشته را انتخاب کرده اند و یا از انتخاب آن پشیمان هستند و هیچ علاقه ای به آن ندارند.آیا اگر به جای 30 دانشجوی 10 دانشجوی علاقه مند بیایند و وقت بیشتری برای آنها گذاشته شود بهتر نیست؟
چگونه می شود از استادی که این تعداد دانشجو و کلاس دارد و البته برای داشتن وضعیت معیشتی بهتر در چند سازمان دیگر هم سمتی را دارد توقع داشت که همه علم خود را به دانشجویانش یاد دهد آن هم در شرایطی که بسیاری از دانشجویان هیچ علاقه ای به آن رشته ندارند و فقط برای گرفتن مدرک سر کلاس می آیند.
نکته دیگر در باب پیشرفت علم در ایران این است که به گواه بسیاری از اساتید و دانشجویان رشته های مختلف به خصوص علوم انسانی همه دروس از کارشناسی تا دکتری را می شود در نهایتا 5 یا 6 سال خلاصه کرد.برای مثال در رشته علم اطلاعات تعداد زیادی از دروس در ترم های مختلف تکراری هستند و شاید همه 4 سال کارشناسی را بتوان در 2 سال به راحتی تدریس کرد و دردناک تر آنکه زمانی که شما مدرک کارشناسی را میگیرد متوجه می شوید که از علم روز هیچ چیز نمی دانید و هر چه که خوانده اید مطالبی بوده که در 20 سال قبل هم تدریس می شده است و از 134 واحد فقط سه واحد به درسی اختصاص داده شده است که امروزه بیشتر مقالات در علم کتابداری در آن درس نوشته می شود و برعکس شما درس هایی مثل تاریخ تمدن،زبانشناسی،مبانی جامعه شناسی و بیشمار دروس عمومی بی فایده را می خوانید که هیچ کجا به درد شما نمی خورد.
همه نوشته های بالا در این دغدغه خلاصه میشود که چرا نمی شود از اساتید توانمندی استفاده کرد که عمر خود را در یادگیری علمی گذاشته اند و مثالشان در کشور بسیار کم است و ممکن است با مرگشان بسیاری از آن علم هم از بین برود؟ چرا نباید علم را به صورت گروهی دنبال کرد تا از این اساتید شاگردانی توانمند به جا مانند و راه آنها را ادامه بدهند چیزی که در قرن ها قبل در روش علمی امامان شاهد بودیم.