دختری در قطار/پائولا هاوکینز -تهران:ملیکان،1394

پرفروش ترین کتاب سال 2015،که تنها چند ماه بعد از انتشار رکورد فروش افسانه ای هری پاتر را شکست.ماجرای همیشگی عشق و شکست، این بار با همراهی افکاری سرگردان، به داستانی معمایی منجر شده." دختری در قطار "با روایتی مدرن ، سراغ موضوعی کلاسیک می رود تا این بار، وحشت و خون را از میان درد و ترمای زنانه بیرون بکشد. ریچل که زنی دائم الخمر است برای خودش ارزشی قائل نیست، از نظر او زنان فقط از دو وجه قابل توجه اند، وضعیت ظاهری و نقش مادری اشان. پس با این حساب، او که ظاهری معمولی دارد و نازاست، نمیتواند مورد توجه مردی واقع شود، موهبتی که احتمالا از نظر او، زنهای دیگه قصه - آنا و مگان - از آن بهره مندند. ریچل بیش از آن که در واقعیت زندگی کند، در خیال و بین آدم های خیالی یی که فقط خودش آنها را می بیند سیر میکند، آن قدر که درگیر حوادث بین شان می شود، حوادثی که هیج وقت رخ نداده اند. اما چه اتفاقی می افتد که زندگی زن های این داستان، در هم تنیده می شود ؟ پائولا هاوکینز برای بیان این داستان کار مهمی کرده، او دقیق و موشکافانه به اطرافش و آدم ها - آدم های معمولی - چشم دوخته. داستان او روایتی مدرن و چند صدایی از ماجرای زن است، که هر کس از زاویه ی دید خودش آن را برای مان تعریف میکند.

دو نوع داستان همیشه باعث میشد که من به یک رمان علاقه پیدا کنم و بی صبرانه منتظر وقتی باشم تا بتونم اون رو بخونم یکی رمان های عاشقانه و امیدبخش و یکی هم رمان جنایی و با داستان پلیسی.رمان دختری در قطار اما هر دو را داشت،رمانی که همه چیز داشت عشق،خیانت،نفرت،امید،نا امیدی،ابهام و هر آنچه که یک رمان رو جذاب و خواندنی می کنه.

داستان از زبان سه زن روایت می شد که هر سه به نوعی قربانی یک نفر هستند و شما باید تا صفحه318 کتاب را بخوانید تا بفهمید پشت همه این ماجرا ها چه کسیست و مثل یک فیلم جنایی کسی که فکرش را هم نمیکردید می شود قاتل.اما اشتباه نکنید قسمت عشقی داستان پر رنگ تر از قسمت جنایی است و هنر نویسنده در این است که شما هیچگاه احساس نمیکنید رمانی صرفا عاشقانه یا صرفا جنایی می خوانید و پائولا هاوکینز به شکل هنرمندانه ای مخلوطی از هر دو ژانر را به شما نشان می دهد.

اما اگر شما همانند من خواننده ای با اعتقادات مذهبی باشید و درگیر با اینکه سنت بهتر است یا مدرنیته این رمان می تواند برای شما هم مفید باشد و شما را در فکر فرو برد چرا که رمان در فضای اغشته در خیانت،زنی دائم الخمر،خانواده های بی احساس،تنهایی به سر می برد و ب شما این حس را میدهد که غرب و مدرنیته شاید آنقدر هم که فکر می کنید همه چیزش خوب نباشد،به هر حال شاید یک رمان مبنای خوبی برای قضاوت در مورد غرب و مدرنیته نباشد اما می تواند کمک کند.

نکته قابل تامل دیگر در رمان که بسیار برای کتابدارانی مثل من که درگیر فضای فرهنگی کشورشان هم هستند این است که شخصیت اول داستان یعنی ریچل برای چاسخ به هر سوال یا مشکلی که به آن بر میخورد( برای مثال قسمتی از آرشیو روزنامه یا اینکه هیپنوتیزم چیست و ...) اولین راهی که به ذهنش می خورد رفتن به کتابخانه و جستوجو برای رسیدن به جواب است در حالی که در کشور ما شاید اخرین راه یک جوان برای پاسخ به سوالاتش کتابخانه باشد.جوان کشور ما یا خودش را انقد عالم میداند که احتیاجی به پاسخ برای سوالش نمی بیند یا نهایتا اگر نا پرهیزی کند و بخواهد خیلی علمی کار کند آن  را در اینترنت و ویکی پیدیا جستوجو می کند و ذره ای هم به اعتبار آن شک نمی کند.به هر حال اینکه داستان در سال 2013 اتفاق می افتاد به خواننده دید خوبی برای مقایسه فضای کشوری مثل انگلستان با ایران می دهد.

در پایان از توصیه می کنم این کتاب را بخوانید و اگر از خواندن ان لذت بردید در کامنتی زیر همین مطلب حس و تجربه خود از خواندن آن را بیان کنید.